محمدحسين ناصر الشريعه

138

تاريخ قم ( فارسى )

چون عبد اللّه پاى در دهليز نهاد سياهى را ديد كه پيش از آن نديده بود . غلام را گفت كه اين چه سياهى است ؟ غلام نظر كرد و گفت اى مولانا اين سرهاى مردمانند . عبد اللّه صيحه‌اى زد و كلمه چند استرجاع بر زبان راند و گفت : اين از عمل و فعل برادرم احوص جاهل است كه هميشه مرتكب كارهاى بزرگ مىشود . تاكنون ارواح ما را در معرض تلف خواهد انداخت و فريادكنان به سراى احوص درآمد و گفت : كجائى اى ظالم ؟ اين چيست كه تو كردى ؟ احوص به پيش او برآمد و گفت : اين صورت به سبب بغى كردن ايشان است بر ما ، ايشان به ابتدا بر ما ستم كردند و عهدى كه ميان ما و ايشان بود بشكستند ، پس حق سبحانه و تعالى ما را بر ايشان فرصت داد و نصرت نمود . عبد اللّه گفت : كه زود باشد كه اصحاب ايشان و اهل اين ديه‌ها چون در بامداد آيند و اين خبر بديشان رسد گرد ما درآيند و بر ما غلبه كنند ما چه خواهيم كردن و چه خواهيم گفتن ؟ احوص گفت تو به مسجد رو و مرا با ايشان گذار . چون تو در بامداد آيى هيچ‌كس را از ايشان نبينى . پس به فرمود تا مجموع آن سرها را در چاهى انداختند . چون مردم آن ناحيت در بامداد آمدند و به تسامع آنچ در شب رفته بود معلوم كردند ، بعضى بر دست عرب مسلمان شدند و بعضى پناه بديشان آوردند و ديگران در شهرها متفرق و پراكنده شدند و ناحيت از دشمنان عبد اللّه و احوص خالى گشت و اين ناحيت بر ايشان مسلم شد پس اميران عرب مردم را دلخوشى دادند و به خير و نيكى دربارهء ايشان وعده‌ها دادند . پس مقيم شدند و استقامت يافتند و از سر طمأنينت و امر ساكن شدند . چون احوص واقف شد بر آنك برادرش نعيم صاحب سرفت را رها كرده است سوگند خورد كه من البته او را بكشم و آنچ او از سرفتى گرفته است بستانم . عبد اللّه نعيم را گفت كه چند روزى خود را از احوص پنهان و پوشيده‌دار . پس نعيم به رى رفت تا آن‌گاه كه برادرش از او خوشنود شد ، پس نعيم بازگرديد . راوى گفت كه چون عبد اللّه و احوص مقيم شدند نامه نوشتند به پسران عم خود سائب بن ملك و ايشان را از دولت و تمكن و منزل و مقام خود آگاه كردند و ايشان را به جانب خود دعوت كردند ، پس مجموع به جانب عبد اللّه و احوص عزيمت كردند و متوجه شدند چنانچ من در اخبار ايشان ياد كرده‌ام . » « 1 »

--> ( 1 ) - پيشين ، ص 253 .